امروز وقتی از زیر یه درخت عبور میکردم صدای زیبایی گوشم را نوازش داد .
آری صدا صدای خرد شدن برگهای مرده زیر پای من بود.
نگاهی به درخت کردم هنوز درخت برگهای سبز داشت که به انسان شادی می داد .
میخواهم برایتان درباره ی برگ بگویم . برگی که از تولد تا بعد از مرگ همیشه زیباست .
آری وقتی برگ متولد میشود با آن رنگ سبز زیبایش به انسان شادی و طراوت خاصی می بخشد و انسان را
زنده نگه می دارد و وقتی که مرگش فرا می رسد بدون هیچ منتی بر درخت از آن جدا می شود تا جایش را
به جوانه تازه ای بدهد و با رقص در هوا برای آخرین بارنیم نگاهی به دنیای اطرافش می اندازد گویا از این
دنیا خدا حافظی می کند و این خداحافظی چه زیباست در چشم هر انسان
به زمین که می رسد دیگر در این دنیا وجود ندارد ولی با عبور یک نفر از روی آن
خرد می شود و صدای دل نشینی از آن پخش می شود تا دیگر اثری از آن در این جهان باقی نماند .
آرزو می کنم که فقط یک آرزو توی دلتون باقی بمونه.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 6:38  توسط مهین
|
هواي باغ پاييزم شكفتن رفته از يادم چنان بيگانه
با خویشم كه حتي ، سايه ام نمي ايدبه دنبالم...!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 20:43  توسط مهین
|
C Em F
کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری
C G7 C
دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری
C Em F
شونه ی کی مرحم حق حقت میشه دوباره
Dm Gm C
از کی بهونه میگیری تو شبای بی ستاره
C G
برگریزون های پاییز کی چشم به راهت نشسته
F
از جلو پاهات جمع می کنه برگای زرد و خسته
F G C
کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا
F G C
تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا
C Dm C
کی از سرود بارون قصه برات می سازه
G C
از عاشقی می خونه وقتی که ماه درازه
C Dm C
کی از ستاره بارون چشماشو رو هم می ذاره
G C
نکنه ستاره ای بیاد یاد تو رو نیاره .....
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 15:54  توسط مهین
|
عاشقان , عشق را قهر می فروشند .
ارزانش مفروش .
عشق بلند تر از آن است ,
که زیر کوتاه نگاهی عتاب آلود پامالش کنی
عشق حقیقی تر از آن است ,
که پشت ابری حیاهای ناراستین , پنهانش کنی .
عشق , یتیم تر از آن است ,
که به دست رود خانه ی روزگارش بسپاری .
از صلیب های کهنه ی سنتی که بر گردن می کشیم ,
امید معجزه نیست .
عشق, مسیحای زندگی است ....
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 16:56  توسط مهین
|
نیمه شب بود و غمی تازه نفس
ره خوابم زد و ماندم بیدار
ریخت از پرتو لغزنده ی شمع
سایه ی دسته گلی بر دیوار
همه گل بود ولی روح نداشت .
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه
گوئیا مرده ی سر گردان بود .
شمع, خاموش شد از سایه ی باد
اثر از سایه به دیوار نماند .
کس نپرسید, کجا رفت؟ که بود؟
که د می چند در اینجا گذراند .
این منم خسته در این کلبه ی تنگ
جسم درمانده ام از روح جداست .
من , اگر سایه ی خویشم , یا رب
روح آواره ی من کیست؟ کجاست؟

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 15:15  توسط مهین
|
عزیز من !
زندگی بدون روز های بد نمی شود , بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم , اما, روزهای بد , هم چون برگ های پاییزی , باور کن شتابان فرو می ریزد زیر پاهای تو . اگر بخواهی , استخوان می شکند و درخت استوار و مقاوم بر جای می ماند .
عزیز من !
برگ های پاییزی , بی شک در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت , سهمی از یاد نرفتنی دارد ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 9:30  توسط مهین
|